تبليغاتX
سکوت بی معنی
چیزی که نمیتونم بر زبان بیاورم
 

اگر مي توانستم مجازاتت كنم از تو مي خواستم

به اندازه اي كه تورادوست دارم

مرا دوست داشته باش

خدايا!
اين دل شکسته را جز دستهاي مهربان تو درماني نيست واين دست بسته را جز از ابر احسان تو باراني ، نه.

خدايا !
اين جگر سوخته در آتش هجرانت را واين جان گداخته در زير تشعشع سوزان فراقت را هيچ چيزجز خنکاي نسيم وصل تو آرام نمي کند .

خدايا !
تب ديدار تو را چه درمان خواهد جز ديدار تو ؟ وزخم عميق وکاري گناه را بر جاي جاي روح دردمندم چه چيز جز غفران تو التيام خواهد بخشيد.

خدايا!
دلي که عمري به دنبال تو گشته مگر جز در ميان دستهاي تو قرار مي گيرد ؟
اي نهايت آرزوي آرزو مندان ! واي غايت پاسخ سائلان ! واي دورترين مقصود نيازمندان ! واي بلندترين اشتياق مشتاقان ! واي غمخوار درستکاران ! واي کلبه ايمني از بلاي بتو پناه آورندگان ! واي پاسخ دهنده دعوت درماندگان ! واي داروي دردمندان ! واي اندوخته فقيران !
اي هر جوي مهر از چشمه رأفت تو! واي هر چه ابر از درياي رحمت تو !
روي من تنها به تو باز است ودستم تنها به سوي تودراز .
ضجه هاي من تنها در پيش توست وسجود من تنها در پيشگاه توست .
خدايا من در پيش چه کسي به غير از تو بر خاک افتاده ام ؟ کدام سحوري را جز در خانه تو کوبيده ام ؟
در اين گرماي سوزان کوير گناه ، نسيم جان بخش رضايتت را از من دريغ مدار واز ابر آبستن نعمت هايت بر من مستدام ببار .

خداي من !
در اين ناامني و وانفسا، من تنها به ريسمان سخت تو چنگ زده ام وتنها به دستاويز امن تو آويخته ام .

خدايا
!
من تنها دست به تو داده ام وهر روزني جز روزن منتهي به مهر تو را مسدود کرده ام .

خدايا !
بر اين بنده ذليل وناتوانت که حتي زبان گفتن درد خويش با تو ندارد رحم کن .بنده اي که نه آن دارد که به تو بنمايد ونه زبان آنکه از تو عذر بخواهد .

خدايا !
مي شود که چنين بنده اي را دست محبت بر سرش کشي ؟ وسايه خدايي بر سرش بگستري ؟وجز اين نمي شود .
بنده به کجا بگريزدکه امتدا شاخه هاي بينهايت کرم تو سايه نينداخته باشد ؟
اي زيباي عاشق زيبايي ‍! اي دلرباي زيبا آفرين ! اي درياي بي منتهاي بخشش
!

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه هفتم بهمن 1385  |
 
گريه کردم تا بدوني زندگي بي غم نميشه ، اگه دستم بگيري از غرورت کم نميشه ، ساکت و صبور و عاشق وقتي حوصله نداري پيش حرفاي دل من حرف عشق و کم مياري لحظه هام تلخ و حقيرن وقتي قهري با دل من کاش چشات يه جاده ميزد از دل تو تا دل من **** چقدر عجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه تا فرياد نکشي کسي به طرفت بر نمي گرده تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري کسي تورو نمي بخشه.

آتش عشق تو ما را جان بسر کرد*مرا با کوله بار عاطفه بي خانه مان کرد*مرا آتش زدو بر دودمان داد*تو را آورد و مارا بي امان کرد*تو را با خطي از گلهاي وحشي* بروي قلب ما خطاطي کرد*بکوبيدوبکوبيدو مرا با اسم تو حکاکي کرد*ندانست که مرا با بوي تو مستانه تر کرد*تو اکنون دلبرم هستي در اين قلب*که هر دارم از اسم تو دارم*چه خوش حک کرد ان اتش جانم*بکرد خاکستر اين قلب مرا, گل باز اورد .

آنگاه كه غرور كسي را له مي كني آن گا كه كاخ آرزوهاي كسي را ويران مي كني آنگاه كه شمع اميد كسي را خاموش مي كني آن گاه كه بنده اي را ناديده مي انگاري آنگاه كه حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي آنگاه كه خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي انگاري مي خواهم بدانم دستانت را به سوي كدام آسمان دراز مي كني تا براي خوشبختي خودت دعا كني ؟ به سوي كدام قبله نماز مي گذاري كه ديگران نگذارده اند؟

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه .

ما آدم ها چه راحت دلمان خوش مي شود مثل کودکاني که هنوز نمي فهمند ما اشرف مخلوقات عالم هستيم و چقدر خوش به حالمان مي شود ما خيلي خوبيم ... ! و من دلم خوش است به نوشتن همين چند جمله و اين است پايان سايه روشن ...

 

خوشبختي نامه اي نيست که يه روز يه نامه رسون آن را به دست هاي منتظر تو برسونه . خوشبختي ساختن يه عروسک از يه تکه خميره به همين راحتي . ققط يادت باشه جنس اون خمير بايد از عشق باشه.

 آموخته ام كه هميشه كسي هست كه به ما احتياج دارد آموخته ام كه هيچ وقت هيچ وقت قضاوت نكنم آموخته ام كه انسان هاي بزرگ هم اشتباه مي كنند آموخته ام كه به انسان ها مانند سكوي پرتاب نگاه نكنم آموخته ام كه هرگاه كه ترسيده ام ،شكست خورده ام آموخته ام كه غرور انسان ها را هرگز نشكنم آموخته ام كه هرگزكسي كه به من وابسته نبود وابسته كسي نباشم .

خدايا شكرت كه غم را آفريدي ، درد را آفريدي ، دلتنگي را آفريدي ، اشك را آفريدي چرا كه اگر هميشه مي خنديدم و شاد بودم تو را از خاطر مي بردم اين واقعيت است ؛ من انقدر نمك نشناس هستم كه تنها تو را در غم هايم صدا مي كنم چرا كه شانه هايم توان تحملشان را ندارد .

بنوش به سلامتي هر چي عاشقه - به سلامتي سه كس : غريب ، تنها ، بي كس - به سلامتي گاو چون كه نگفت من ، گفت ما - به سلامتي كرم خاكي ، به خاطر خاكي بودنش - به سلامتي خيار به خاطر اينكه يار داره - به سلامتي شلغم به خاطر اينكه غم داره به سلامتي كلاغ ، هر چند كه سياهه ولي عوضش يه رنگه به سلامتي ديوار كه هر مرد و نامردي بهش تكيه مي كنن -به سلامتي سيگار که تا آخرش به پات ميسوزه آخرش هم زير پات له ميشه.

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم.

ميتونم يه چيزي رو بهت بگم؟مطمئن باش از ته قلبم ميگم.هميشه از خدا ميخواستم که تو زندگي يه همراه خوب بهم بده.همراهي که هميشه کنارم باشه و من بتونم به راحتي باهاش ارتباط بر قرار کنم.خدا يکي رو بهم داد.همراه من نوکياست مال تو چيه؟

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در جمعه ششم بهمن 1385  |
 
گريه کردم تا بدوني زندگي بي غم نميشه ، اگه دستم بگيري از غرورت کم نميشه ، ساکت و صبور و عاشق وقتي حوصله نداري پيش حرفاي دل من حرف عشق و کم مياري لحظه هام تلخ و حقيرن وقتي قهري با دل من کاش چشات يه جاده ميزد از دل تو تا دل من **** چقدر عجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه تا فرياد نکشي کسي به طرفت بر نمي گرده تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري کسي تورو نمي بخشه.

آتش عشق تو ما را جان بسر کرد*مرا با کوله بار عاطفه بي خانه مان کرد*مرا آتش زدو بر دودمان داد*تو را آورد و مارا بي امان کرد*تو را با خطي از گلهاي وحشي* بروي قلب ما خطاطي کرد*بکوبيدوبکوبيدو مرا با اسم تو حکاکي کرد*ندانست که مرا با بوي تو مستانه تر کرد*تو اکنون دلبرم هستي در اين قلب*که هر دارم از اسم تو دارم*چه خوش حک کرد ان اتش جانم*بکرد خاکستر اين قلب مرا, گل باز اورد .

آنگاه كه غرور كسي را له مي كني آن گا كه كاخ آرزوهاي كسي را ويران مي كني آنگاه كه شمع اميد كسي را خاموش مي كني آن گاه كه بنده اي را ناديده مي انگاري آنگاه كه حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي آنگاه كه خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي انگاري مي خواهم بدانم دستانت را به سوي كدام آسمان دراز مي كني تا براي خوشبختي خودت دعا كني ؟ به سوي كدام قبله نماز مي گذاري كه ديگران نگذارده اند؟

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه .

ما آدم ها چه راحت دلمان خوش مي شود مثل کودکاني که هنوز نمي فهمند ما اشرف مخلوقات عالم هستيم و چقدر خوش به حالمان مي شود ما خيلي خوبيم ... ! و من دلم خوش است به نوشتن همين چند جمله و اين است پايان سايه روشن ...

 

خوشبختي نامه اي نيست که يه روز يه نامه رسون آن را به دست هاي منتظر تو برسونه . خوشبختي ساختن يه عروسک از يه تکه خميره به همين راحتي . ققط يادت باشه جنس اون خمير بايد از عشق باشه.

 آموخته ام كه هميشه كسي هست كه به ما احتياج دارد آموخته ام كه هيچ وقت هيچ وقت قضاوت نكنم آموخته ام كه انسان هاي بزرگ هم اشتباه مي كنند آموخته ام كه به انسان ها مانند سكوي پرتاب نگاه نكنم آموخته ام كه هرگاه كه ترسيده ام ،شكست خورده ام آموخته ام كه غرور انسان ها را هرگز نشكنم آموخته ام كه هرگزكسي كه به من وابسته نبود وابسته كسي نباشم .

خدايا شكرت كه غم را آفريدي ، درد را آفريدي ، دلتنگي را آفريدي ، اشك را آفريدي چرا كه اگر هميشه مي خنديدم و شاد بودم تو را از خاطر مي بردم اين واقعيت است ؛ من انقدر نمك نشناس هستم كه تنها تو را در غم هايم صدا مي كنم چرا كه شانه هايم توان تحملشان را ندارد .

بنوش به سلامتي هر چي عاشقه - به سلامتي سه كس : غريب ، تنها ، بي كس - به سلامتي گاو چون كه نگفت من ، گفت ما - به سلامتي كرم خاكي ، به خاطر خاكي بودنش - به سلامتي خيار به خاطر اينكه يار داره - به سلامتي شلغم به خاطر اينكه غم داره به سلامتي كلاغ ، هر چند كه سياهه ولي عوضش يه رنگه به سلامتي ديوار كه هر مرد و نامردي بهش تكيه مي كنن -به سلامتي سيگار که تا آخرش به پات ميسوزه آخرش هم زير پات له ميشه.

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم.

ميتونم يه چيزي رو بهت بگم؟مطمئن باش از ته قلبم ميگم.هميشه از خدا ميخواستم که تو زندگي يه همراه خوب بهم بده.همراهي که هميشه کنارم باشه و من بتونم به راحتي باهاش ارتباط بر قرار کنم.خدا يکي رو بهم داد.همراه من نوکياست مال تو چيه؟

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در جمعه ششم بهمن 1385  |
 
اگر گاهي ندانسته به احساس تو خنديدم و يا از روي خودخواهي فقط خود را قشنگ ديدم اگر از دست من در خلوت خود گريه مي كردي اگر بد كردم و هرگز به روي خود نياوردم اگر تو مهربان بودي و من نامهربان بودم براي ديگران بهار و براي تو خزان بودم اگر تو با تحمل گله از خودخواهي ام كردي اگر زجري كشيدي تو گاهي از زبان من اگر رنجيده خاطر گشتي از لحن بيان من گناهم را ببخش

سعي کن به کسي که تشنه ي عشق است دل نبندي ، سعي کن به کسي که لايق عشق است دل ببندي چون تشنه ي عشق روزي سيراب خواهد شد

همه لحظات را گذرانديم تا به خوشبختي برسيم غافل از اينكه خوشبختي هم لحظاتي بود كه از آن گذشتيم

 

زندگي عشق است ُُعشق افسانه نيست آنکه عشق آفريد ديوانه نيست عشق آن نيست که در کنارش باشي عشق آن است که به يادش باشي

 

 

بهترين مترجم کسي است که سکوت ديگران را ترجمه کند

 

در عرض يک دقيقه مي شه يک نفر رو خرد کرد ، در يک ساعت مي شه کسي رو دوست داشت و در يک روز مي شه عاشق شد ولي يک عمر طول مي کشه تا کسي رو فراموش کرد

 

کسي عشق بورز که لايق عشق تو باشد نه تشنه عشق ... چون تشنه عشق روزي سيراب مي شود

 

کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه ي فردا نبود کاش بودي تا براي قلب من زندگي اين گونه بي معنا نبود کاش بودي تا لبان سرد من بي خبر از موج و از دريا نبود کاش بودي تا فقط باور کني بعد تو اين زندگي زيبا نبود

 

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموي توست اما ريشه ي عمر من است

 

 

هیچکس نمی تونه به دلش یاد بده که نشکنه! ولی حداقل من یادش یادم که وقتی شکست لبه تیزش دست اونی را که شکسته نبره

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385  |
 خیلی سخته

چقدر سخته توی چشمای کسی نگاه کنی که تمام مهرت رو ازت دزدیده و بجاش یه زخم همیشگی به قلب تو هدیه داده ، و تو بجای اینکه لبریز از کینه و نفرت باشی ، حس کنی که هنوز هم دوستش داری ...  

چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری  تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده ...

چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی ... 

   

چقدر سخته گل آرزوتو ، توی باغ دیگه ای ببینی و هزار بار توی خودت بشکنی و آروم زیر لب بگی : 

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385  |
 
"توفرشته ی منی


 

دستهایت قداست آسمان را نیلی کرد و چشمانت دریا را شرمسار مهربانی آبی

 

 صداقتش.

 مهربان من بگو برای از تو گفتن کدام لحظه را بهانه کنم،

 

کدام جاده را برای رسیدن به تو طی کنم تا  برای همیشه کنار محبت سبز تو باشم

 

 " برای همیشه با تو"

 

گل همیشه بهارم ، من دلم برای روزهای شاد و پر لبخندت تنگ شده،

 

فرشته من چه دردی آسمان دلت را ابری کرد

 

 و چه حرفی بغض بزرگ گلویت را پر کرد.

 

ازغریبگی با من بگو ، بگو فرشته من  بگو من همیشه منتظرم،

 

 منتظر شنیدن حرفهای خوب تو....... !

"دوستت دارم ؛ دوستت دارم "

 

 

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه هفتم تیر 1385  |
 
 

با من که تنها عاشق چشمای مست و نازتم

با من که هر جا که باشم عشق تو رو داد میزنم

با من که توی آسمون عکس چشاتو میکشم

با من که از پشت نگات طلوع خورشید میبینم

با من که در فراغ تو قاب چشام ابری میشه

با من که لحظه وداع غم توی قلبم میشینه

با من که بین آدما فقط تو رو جار میزنم

با من که تا نفس دارم ز عشق تو دم میزنم

با من که جای خوبیهات قلبمو هدیه میکنم

با من که از خود خدا قول رسیدن میگیرم

با من که تنها همدمم آغوش عکسای توئه

با من که بهترین دمم لحظه گریه کردنه

با من که جای خنده هات بوسه به لبهات میزنم

با من که اسم نازتو روی دلم حک میکنم

با من که نذر هر شبم فال چشای مستته

با من که شعر عاشقیم اسم تو رو داد زدنه

با من بمون تنها عشقم   با من بمون تنها امیدم

 

*با من بمون تسکین درد تنهایم*

با من بمون درمان درد عاشقیم*

*با من بمون ترانه آزادگیم*

*دوستت دارم*

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه هفتم تیر 1385  |
 
هنوزم در پي اونم که ميشه عاشقش باشم                                                       
مثه درياي من باشه منم چون قايقش باشم                                                   
هنوزم در پي اونم که عمري مرحمم باشه                                                   

شريک خنده و شادي رفيق ماتمم باشه                                                       
هنوزم در پي اونم که عشقش سادگي باشه
نگاهاي پر از مهرش پناه خستگيم باشه                                          
ميگن جوينده يابندس ولي پاهاي من خستس                                                      
من حتي با همين پاها ميرم تا حدي که جا هست                                                    
هنوزم در پي اونم که اشکامو روي گونم                                                       
با اون دستاي پر مهرش کنه پاک و بگه جونم                                         
بگه جونم نکن گريه منم اينجام بذار دستاتو تو دستام
تو احساس منو ميخواي منم اي واي تو رو ميخوام
خدايا عشق من پاکه درسته عشقي از خاکه

منم اون عاشق خاکي که از عشق تو دل چاکه
|+| نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385  |
 

بدون كه هنوز هم تنها گل قلبمي كاش مي توانستم غزلي به زيبائي چشمانت بگم كاش مي توانستم آوازي به نابي آواز عشقت و بخونم كاش صدائي به رسائي صداي تو داشتم كاش دلي داشتم مهربان و عاشق مثل دل خودت دلي داشتم باگذشت و فروتن درست مثل دل تو كاش مي توانستم طرحي از چشمان تو به آسمان بدهم تا كه روز به خورشيدش ننازه و شب نيز به ماهش اگر مي توانستم طرح صورتت رو بكشم به هنرمندان مي فهماندم كه زيبائي يعني چي اينو خوب ميدونم كه اگه مجنون هم صفا و عشق تو رو مي ديد ليلي خودش رو فراموش مي كرد پس بي دليل نيست كه تو معشوق مني و نمي تونم فراموشت كنم

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385  |
 
 دوستت دارم به تو چه معنايي دارد؟

 

 

( د ) : داشتن تو ، حتي براي لحظه اي ، به تمام عمر بي کسي ام مي ارزد . همچون ديوانه اي که لحظه اي داشتن را در تمام روياهايش باور مي کند .

 

( و ) : وابسته ي تپش هاي قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حيات مي بخشد .

 

( س ) : سرسپرده ي برق نگاه توام ، لحظه اي که مرا در آغوش گرمت ميهمان کني .

 

( ت ) : تک ستاره ي شبهاي بي فانوسم شدي روزي که از خدا تکه اي نور طلب کردم . 

 

( ت ) : تپش هاي قلبم در گرو عشق توست که در رگهاي زندگيم جاريست .

 

( د ) : دوري از تو را باور ندارم ، حتي در رويا ، که من ذره اي از وجود عاشقت گشته ام .

 

( ا ) : آرام دل بيقرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج مي زند ، وقتي به درياي نا آرام اشکهايم مي نگري .

 

( ر ) : راز مرگ دلتنگي هايم ، روزيست که دستان گرم تو پناه دستان سرد و بي نصيبم باشد .

 

( م ) : مهتاب مي سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت . که درد را به جان خريده است در بازار عاشقي                                                                   

                                                                                 


|+| نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385  |
 
در وجود هرکس رازی بزرگ نهان است

   داستانی   راهی     بیراهه ای

   طرح افکندن این راز    راز من و راز تو       راز زندگی

   پاداش بزرگ تلاشی پرحاصل است

   جویای راه خویش باش    ازاینسان که منم

   در تکاپوی انسان شدن    در میان راه     دیدار می کنیم

   حقیقت را    آزادی را     خود را

   در میان راه   می بالد و به بار می نشیند    دوستی ئی که

   توانمان می دهد  تا برای دیگران    و برای خود مامنی باشیم و یاوری

   این است راه ما

                     تو

                            ومن ...

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385  |
 

ديگر به خلوت لحظه‌هايم عاشقانه قدم نمي‌گذاري
ديگر آمدنت در خيالم آنقدر گنگ است که نمي‌بينمت

سنگيني نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام من مبهوت مانده ام که چگونه اين همه زمان را صبوررانه گذرنده اي؟!
من نگاه ملتمسم را در اين واژه ها  پر کرده ام که شايد....
ديگر زبانم از گفتن جملات هراسيده است و دستهايم بيش از هر زمان ديگر نام تو را قلم مي زنند و در اين سايه سار خيال با زيباترين رنگها چشمهايت را به تصوير مي کشم....

نگاهت را جادويي مي کنم که شايد با ديدن تصوير چشمهايت جادو شوي

تا به حال نوشته بودم؟

به گمانم نه!

پس اينبار برايت مي نويسم که:

دست نوشته هايت سر خوشي را به قلبم هديه مي کنند.
مي‌خواهمت هنوز؟؟؟

گاه چنان آشفته و گنگ مي شوم که ترديد در باورهايم ريشه مي دواند

اما باز هم در آخرين لحظه تکرار مي کنم که حتي اگر چشمانت بيگانه بنگرند.
مي‌خوانمت هنوز، حتي اگر دستانت مرا جستجو نکنند

هيچ باراني قادر نخواهد بود تو را از کوچه انديشه‌هايم بشويد.

و اينها براي يک عمر سرخوش بودن و شيدايي کردن کافي است.

به گمانم در وراي اين کلمات مي خواستم بگويم که:

                                            دلتنگت شده ام به همين سادگي

 

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه یکم خرداد 1385  |
 

الان بد جوري حالم گرفته است وقتي فکر شو مي کنم که با وجودي که خيلي وقتها با هم بوديم وساعتهاي زيادي رو با میگذرانديم وبازم از ديدنت سير نمي شدم حالا چطور مي توانم اين دوري رو تحمل کنم حتي فکر کردنش آزارم ميده  ديگه قفل کردم اينقدر حالم گرفته است  که داره مي زنه به سرم  دارم ديونه ميشم .چرا بايد  هميشه اين قسمت من باشه چرا؟ چرا تا زندگيم مي خواد رنگ ديگري بگيره زود همه چي خراب ميشه . من براي ساختن عشق سالها زحمت کشيدم بد بختي کشيدم ولي انگار قرار نيست که من هم سهمي از عشق داشته باشم . چرا تا به يکي علاقه پيدا مي کنم  هنوز که نرفته بايد غصه از دست دادنش رو بخورم . من مي دونم که اين دنياي کوچک و دوست داشتني رو که  با هم ساختم به زودي خراب خواهد شد مي دونم که عاقبت اين منم که زير آوارهاي اون باقي مي مانم  وبايد سنگيني غم دوري ديگري را بکشم و در عذاي از دست دادنش ماتم بگيرم من مي دانم چون هميشه اين سهم من بوده . گاهي وقتها  به خودم مي گم بچياره چرا مثل ديگران شروع نمي کني ومثل ديگران به پايان نمي رساني. چرا تو هم مثل ديگران خودت رو نمي زني به بي خيالي و هر جا که خسته شدي بزنيد و برويد و پشت سرت رو هم نگاه نکنيد. اين  نشد يکي ديگه!! يا اگه هم شد فقط مسائل زودگذر اونو در نظر بگير ديگه چرا عشق و عاشقي؟ ولي نمي توانم  باور کنيد که نمي توانم .چطور يک آدم مي تواند پا رو دل خودش بگذاره پا رو چيزي بذاره که روزي برايش مي مرده و  زنده ميشده چطور مي توان پا رو همه چي گذاشت. نه ! نه! من هرگز نتوانستم و نخوام خواست که توانايي اون رو بدست بيارم .اگر هم آرزوي کنم آن است که هيچ وقت بي تو بودن را تجربه نکنم و هميشه تو رو براي خودم داشته باشم هميشه .  اگه مي بيني که امروز دوستت دارم  و مي خواهم که دوستت داشته باشم  به اين دليل است که تو رو براي هميشه در نهايت پاکي واخلاص داشته باشم. من تو رو براي خودت  و وجودت دوست دارم  و نمي خواهم از دستت بدهم. حتي اگه تمام عالم و آدم هم بخواهند مانعم شوند باز هم امکان نداره و هر کسي که بخواهد تو رو از من بگيره با خشم من روبرو خواهد شد و بايد خود را براي خيلي چيزها آماده کند مگر اينکه تو نخواي و مرا از خود برهاني فقط آن روز است که مي توانم تنهايت بگذارم ولي در آن حالت هم باز هم دوستت خواهم داشت و عاشقانه به يادت خواهم بود و منتظرت خواهم ماند واگر روزي بروم فقط وفقط به این دليل است که ناراحتت نکنم وبراي اينکه وجود من آزارت ندهد مي روم. اگر روزي به من گفتيد دوستت ندارم واز پيشم برو خواهم رفت اما دوستت خواهم داشت  و جاي تو را با هيچ کس ديگه اي عوض نخواهم کردوياد تو وخاطره تو رو براي هميشه روي  ديوارهاي قلبم با آهن گداخته خواهم نوشت:

 

 

 

 

دوستت دارم

 

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385  |
 
گردونه شب ارام ارام پیش می اید و همه جا را در تاریکی و خاموشی می برد *

شب را دوست دارم *شب را می پرستم *شب و سکوت است وارامش *دنیا دنیای دیگری است *

همراه نسیم شب با اسمانها پراوز می کنم *هیج کس خلوتم را برهم نمیزند *

نه حرفی نه حدیثی نه ترحمی ونه نگاهی *

در خاموشی عمیق شب * که قلبم و خداوند است *

نغمه دلپذير وخوش اهنگی را می شنوم که از سر چشمه تقدیر بر می خیزد اشفته *

وجسور ازپشت پنچره به اسمان خیره می شوم و در برابر ستارگان زانو برزمین می نهم*

تا به سرود مقدس روشنایی * گوش فرا دهم که اختران می خوانند*

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه سی ام فروردین 1385  |
 
عشق اجتناب ناپذیره چون بخشی از وجود پروردگاره که در روح ادمی نقش بسته.
نمیشه نادیده اش بگیری.نمی تونی باهاش مبارزه کنی.چون از وقتی که در خونه دلتو بزنه
دیگه صاحب خونه میشه.
دوستی میگفت:عشق اونیه که وقتی چشم ها با هم روبرو شدن و نگاهها با هم تلاقی کردن
ته دل هر دو بلرزه.
عشقی واقعی و موندنیه که 2 جانبه باشه.تکرو نباشه.صادقانه باشه فرمانده نباشه بی غرض و بی طمع باشه با گذشت باشه و بی توقع.
میگن خداوند به آدمی 2 گوش 2 چشم 2 دست 2 پا 2 کلیه و 1 قلب داد چون 2 میشو
در سینه شخص دیگه ای گذاشت.
به خاطر همینه که عشق واقعی آرامش میاره چرا که مکملش و پیدا کرده.چون دیگه
تنها نیست.2 تا
قلب خیلی کارها می تونن بکنن.2 تا قلب می تونن 1 زندگی بسازن.
وقتی دل ها به هم نزدیک بشن دیگه مانعی وجود نداره.فاصله ها از بین میرن.
|+| نوشته شده توسط نیلوفر در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385  |
 

برای دوست داشتن و عاشق بودن همیشه گفته شده هیچ وقت دیر نیست می شه از نو شروع کرد. تا به امروز حضور بهار و به این زیبایی حس نکرده بودم وقتی شکوفه دادن درختها رو بعد اون همه سختی و سرمای زمستون دیدم همه وجودم لرزید... به چه عشقی این درخت خشکیده و بی جون دوباره سبز شده انگار که هرگز سرمایی براش نبوده اون درخت تکیده که از نظر ما نه جون داره نه خون نه قلبی برای عاشق شدن  اما با حضور بهار از نو شروع کرده. آواز قشنگ پرنده ها روی شاخه سبز درختها همه و همه برای تازه شدن و از نو شروع کردن حتی بخشیدن کافی نسیت چطور تک درخت قصه من پرنده عاشق و بعد کوچ بهاری بخشیده و هرگز اون ها رو به خاطر رفتن و تنها گذاشتن تو سرمای زمستون سرزنش نکرده بلکه دوباره شاخه سبزش و بی منت آشیونه آواز شون میکنه چون خوب میدونه این سیره روزگاره باید طی بشه ... برای من فقط و فقط احساس قشنگ حضور بهار کافیه برای از نو شروع کردن و دوباره ساختن برای بخشیدن و امید به بخشیده شدن آمین به تو ای زیبای عاشق به تو ای فصل مقدس به تو ای زنده ساز زندگی به تو ای همه معنی امید و دلدادگی به تو ای  بهار سلام

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در یکشنبه بیستم فروردین 1385  |
 

بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتی . ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم . ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره به دست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ، ولي يك عمر طول مي كشه تا كسي روفراموش كرد . دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم كم افول مي كنه ، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد ، كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه .دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني . رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه مي خواي باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي . آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني . هميشه خودتو جاي ديگران بذار اگر حس مي كني چيزي ناراحتت مي كنه احتمالا ديگران رو هم آزار مي ده شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو مي برن شادي براي اونايي كه گريه مي كنن و يا صدمه مي بينن زنده است ، براي اونايي كه دنبالش مي گردن و اونايي كه امتحانش كردن ، چون فقط اينها هستن كه اهميت ديگران رو تو زندگيشون مي فهمن عشق با يك لبخند شروع ميشه با يك بوسه رشد مي كنه و با اشك تموم مي شه ،‌ روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل مي گيره ، نميشه تا وقتي كه دردها و رنجا رو دور نريختي توي زندگي به درستي پيش بري ، وقتي كه به دنيا اومدي تو تنها كسي بودي كه گريه مي كردي و بقيه مي خنديدن ، سعي كن يه جوري زندگي كني وقتي رفتي تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن .

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385  |
 

اگه يه روزي بغض گلوتو فشرد بهت قول نمي دم كه مي خندونمت

 ولي مي تونم باهات گريه كنم. اگه يه روزي نخواستي به حرفاي

 كسي گوش كني بهم بگو ،بهت قول مي دم اروم كنارت بشينم. اگه

يه روزي خواستي دربري بهم بگو قول نمي دم ازت بخوام

بموني اما مي تونم باهات بدوم...................... اگه يه روز سراغ ازم

 گرفتي و خبري از من نشد حتما بهم سر يزن احتمالا بهت احتياج

 دارم اما اگه يه روز رفتي و ديگه برنگشتي بهت قول نمي دم منتظرت

 بمونم اما ازت مي خوام وقتي اومدي يه شاخ گل بزاري رو قبرم .

*****

بد ترين شكل دلتنگي براي كسي است كه در كنار

او باشي ولي بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد

*****

اگه تا روز قيامت داشتنت نباشه قسمت چشم براه تو مي مونم

با دلي پر از صداقت اگه با اشكاي گرمم دل سنگ برام بسوزه

 اگه جسم من بپوسه بعد دنياي دو روزه اگه نقش قصه ها شي

 مه روي قله ها شي بري و از من جدا شي اگه باشي و نباشي من فقط

عاشقت هستم اين تويي كه مي پرستم سرسپرده تو هستم

*****

 تو ممكنه تو دنيا فقط يكي باشي ولي براي من همه دنيايي

*****

اگر بگويم از اسمان امده اي يقين خواهي كرد دروغ مي گويم

 تنها خطاي ما اين است كه به اسمان مرزهاي دروغين داده ايم

*****

 مي خواستم اسمتو بذارم گل ترسيدم پژمرده بشي

 مي خواستم بذارم خورشيد ترسيدم غروب كني

 پس مي ذارم جونم كه اگه بري منم برم براي اوكه

 وسعت قلبش به اندازه تمام عاشقانه هاي روي زمين است

براي اوكه به رنگ ابي درياهاست و براي او كه عاشقشم

 

 

 

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384  |
 
خدا خدای تو کفر کفر دقیانوس

ترا حریر و مرا پوستی ز اختاپوس

شکوفه های بهار تو بختشان واشد

سلام....تازه به دوران رسیده....تازه عروس

تو شاهزاده قصر سپید خوشبختی

گرفته دست تو را دستهای جالینوس

دلت بزرگترین آفتاب آرامش

تنت سپیدتر از سرزمین برفی روس

مریض و دربدر و عاشق و روانی من

منم زبانزد این شهر........مرد نا مانوس

تمام روز و شبم توی خواب می گذرد

بگو که گوش بدهکار کو به بانگ خروس؟

من آن گرسنه افتاده به کنج تنهایی

من آن فقیر فرو رفته در مه افسوس

زدم به آب به آبی که کم زدی در آن

شبانه ... بی کس و بی بادبان و بی فانوس

خدا کند که بگیرند و پاره پاره کنند

مرا مهیب ترین کوسه های اقیانوس

همیشه قاعده عشق روی خود خواهی ست

کدام عشق؟ همین عشقِ در خودت محبوس

مودبانه به من پشت کرده ای........یعنی :

مقدر است بمیرم به طالعی منحوس

تو رفته ای به سلامت ولی تورا سوگند

به کوه و کعبه و دریا و دشت و عشق و ونوس

بیا و این غزلم را که پاره دلم است

بخوان دوباره و هر بیت را به گریه ببوس

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384  |
 

اگرنمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي

بوته اي در دامنه اي باش

ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه مي رويد

اگر نمي تواني درخت باشي ،بوته باش

 

اگر نمي تواني بوته اي باشي، علف كوچكي باش

و چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن

اگر نمي تواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش

ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه!

 

همه ما را كه ناخدا نمي كنند، ملوان هم مي توان بود

در اين دنيا براي همه ما كاري هست

كارهاي بزرگ و كارهاي كمي كوچكتر

و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست

 

اگرنمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش

اگر نمي تواني خورشيد باشي، ستاره باش

با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند

هر آنچه كه هستي، بهترينش باش

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در جمعه نوزدهم اسفند 1384  |
 اگه مردم

اگر روزی من مُردم و تو مرا دوست داشتی

 

هر پنجشنبه به مزارم بیا

 

گل سرخی بر روی قبرم بگذار

 

تا همیشه آن گل سرخی را که به تو داده بودم به خاطر بیاورم...

 

ولی

 

اگر تو مُردی من فقط یکبار بر مزارت می آیم و آن دسته گل سفید مریم را که با خون خود

 

سرخ خواهم کرد را برایت هدیه می کنم

 

و عاشقانه در کنارت جان می سپارم

تا بدانی هیچ وقت تنها نیستی...

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در جمعه نوزدهم اسفند 1384  |
 

تن تو نازك و نرمه مثه برگ

تن من جون ميده پرپر بزنه زير تگرگ

دست باد پر ميده برگ و رو هوا

اما من موندنيم تا برسه دسته مرگ

نفسم اين خاكه  خون گرمم پاكه

من از تبار پاك آريايي

قشنگ ترين قصيده رهايي

هواي عشق تازه نيست تو رگهام

تن نميدم به رنگ كهربايي

نفسم اين خاكه خون گرمم پاكه

واسه رفتن ديگه ديره تن  من اينجا اسيره

خاك اينجا چه عزيزه عاشق قديمي پيره

 من از تبار پاك آريايي

قشنگ ترين قصيده رهايي

هواي عشق تازه نيست تو رگهام

تن نميدم به رنگ كهربايي

نفسم اين خاكه خون گرمم پاكه

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384  |
 
شكنجه شدن بيرايم چه اهميتي دارد
اگر عشق ورزيدن به تو درد و شكنجه است
يا اگر تو در عشقمان تقلب كني
آن چه اهميت دارد شبهايي است كه به تو ختم مي شود،اگر چه در مقابل روحم را آزار ميدهي
زنده بودن من چه اهميتي دارد و زندگي برام به چه درد مي خورد
اگر از آغوش گرمت به دور باشم؟
مهمترين چيز فرونشاندن عطش عشق من
نسبت به تو و در آ غوش گرفتن توست
كه تنها چشمه ي زلالوجود تو اين عطش را فرومي نشاند
بدون تو هيچ چيز برايم ارزشي ندارد
و به همين دليل است كه در همه حال متعلق به تو هستم
برده و آقاي تو ...
چيزهايي از عشق
چيزهايي از زندگي
تو عقابي در رندگي من هستي
و من هم غزالي زخمي در چنگال توام
چيزهايي از بدن تو
و چيزهايي از پوست تو هستند
كه مرا چون قايق كاغذي با خود به سوي امواج زندگي مي برد
چيزهايي از عشق
چيزهايي از زندگي
تو خود درد و رنج را برايم به ارمغان مي آوري
و خود هم بر روي زخم هايم مرهم مي نهي
چيزهايي از تن تو
چيزهايي از صداي تو
قلب پوچ و بي معناي تو رادر دشت و صحرافرياد مي زنند
يك يا هزار بار ديگر در انتظار تو بودن چه اهميتي برايم دارد
زيرا تو بالاخره مرا در خودت غرق خواهي كرد
آنچه اهميت دارد نگاه كردن به تو در آرامش و سكوت است
و دانستن اينكه شايد بدون داشتن جسمت تو را در زندگيخود داشته باشم
چيزهايي از عشق
چيزهايي از زندگي
 
 
|+| نوشته شده توسط نیلوفر در جمعه دوازدهم اسفند 1384  |
 بی وفایی
 بی وفایی دل آدمی را به سرمای زمستان تبدیل می کند
                               بی وفایی اشعتر دوست داشتن را به غم نوشته های تنهایی تبدیل می کند
                 بی وفایی آخر نداشتن هاست آخر تمام سکوت هایی که باید به نوا می آمد
                               تمام لحظه هایی که برای زمان رفت را بی وفایی
                  به تبعیدی
                                نیش خندی می کند برای آدمی
                   آری بی وفایی سردترین لحظه های تنهایی را با خود به همه جا می برد
                    حتی صداقت هم تا مدتها بی وفایی فرض می شود
                    هر چند بی وفایی دگر رسمی از جامعه شده
                                            اما بی وفایی دلگیر است
                     درست به مانند رفتن
                                                  او که بی وفایی
                                                                        کرد..... و رفت
 
|+| نوشته شده توسط نیلوفر در جمعه دوازدهم اسفند 1384  |
 محاکمه عشق
محاكمه عشق...

      جلسه محاكمه عشق بود

      و قاضي عقل ،

      و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود

      يعني فراموشي ،

      قلب تقاضاي عفو عشق را داشت

      ولي همه اعضا با او مخالف بودند

      قلب شروع كرد به طرفداري از عشق

      آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي

      اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي

      و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد

      حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟

      همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند

      تنها عقل و قلب در جلسه مادند

      عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند !

      ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده

      چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟

      قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود

      و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند

      و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در جمعه دوازدهم اسفند 1384  |
 بگذر ان باشم

بگذار آن باشم كه با تو تا آخرين لحظه زندگی خواهد ماند

بگذار آن باشم كه با صداقت با تو درد دل ميكند و با يكرنگی و يكدلی زندگی ميكند.

بگذار آن باشم كه ديوانه وار در شهر نام تو را فرياد ميزند و آن باشم كه برای عشقت:
    جان خواهد داد

بگذار همانی باشم كه در شادی هايت ميخندد و در غم هايت با تو شريك است.

بگذار كسی باشم كه به داشتن چينين عشقی مانند تو افتخار كند.

بگذار كسی باشم كه وقتی كلمه دوستت دارم را بر زبان می آورد اشك از چشمانش سرازير شود.

بگذار همانی باشم كه تو ميخواهی ، همانی باشم كه تو آرزوی آن را داری.

بگذار كسی باشم كه با احساس سخن نگويد ، از ته دل دردش را بگويد و از تمام وجود عاشق و دل شيفته تو باشد.

بگذار كسی باشم كه زمان تنهايی اش تو همان تنهايی او باشی و زمان خوشبختی اش تو همان خوشبختی او باشی.

بگذار همانی باشم كه با باوری عميق به تو و زندگی نگاه بيندازد و با احساسی پاك عاشق قلب مهربان تو باشد.

بگذار همانی باشم كه بتوانم ستون های استوار زندگی را با محبت و عشق بنا كنم تا تو با آرامش با من زندگی كنی.

بگذار همانی باشم كه تو در روياها منتظر او ماندی و به استقبال او رفتی.

بگذار كسی باشم كه ديگر به جز تو به كسی ديگر نگاه نكند و تنها تو باشی و قلب مهربانت و يك دنيا عشق در وجودش.

اينك من با تمام وجودم كاری كرده ام و خواهم كرد كه هم تو را به آرزويت رسانده باشم و هم خودم آينده ای خوشبخت را در كنار تو داشته باشم.

بگذار همانی باشم كه دوستش ميداری و بگذار همانی باشم كه برای عشقش جانی خواهی داد. عزيزم   بگذار

 

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه دهم اسفند 1384  |
 
خيلي وقتها با خودم فکر مي کنم کاش که دل من به بزرگي آسمون شب بود شايد اون موقع چيزي ديگه براي دلتنگي باقي نمي موند.                                     خيلي وقتها با خودم فکر مي کنم اگه يه روز يه دلي بزرگ مثل ماه داشتم به روي همه ي نيلوفرها نور اون هم از جنس مهتاب هديه مي کردم.                            با خودم ميگم که اين همه کبوتر پرواز ميکنند دشت رو سبزه رو گل رو مي فهمند بال و پر مي زنند اوج مي گيرند چرا نگاه من پرواز نکنه!                                    با خودم ميگم اگه دلم هوايي بشه از از دلواپسي هام يه آسمون براي پريدن نگاهم بسازم...اگه از دلتنگي هام يه پرنده براي لحظه هاي ناب پرواز پر بکشه اون موقع است که تازه بر سر سطر اول زندگي مي رسم و ميگم زندگي رو بايد با کلمه هاي ناب نوشت مي گيد چي؟ ميگم: آب  ترانه عشق.
|+| نوشته شده توسط نیلوفر در سه شنبه دوم اسفند 1384  |
 
چي ميشد گر دل اشفته ي من به شهر چشماي تو عادت نميكرد
پرستوي نگاهت ناگهان از دل اشفته من هجرت نميكرد
چه ميشد اولين روزه جدايي برايم تا قيامت شب نميشد
وجود پاك و سرشار از اميدم گرفتار سكوت شب نميشد
چه ميشد ميتوانستم برايت غزل هاي بگويم عاشقانه
و يا در اخريم مصرع شعرم بگيرم از وجودت يك نشانه
چه ميشد زير باران نگاهت , گل نيلوفري را ديده بودم
و يا از باغ همسايه شبانه گل مريم برايت چيده بودم
چي ميشد زير سقف نيلي شب كنارم عاشقانه مينشستي
نميگفتي
مسافر هستي
امشب تو بغض خسته ام را ميشكستي
|+| نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384  |
 عشق
ای که می پرسی نشان عشق چیست عشق چیزی جز ظهور مهر نیست

عشق یعنی مهر بی چون و چرا عشق یعنی کوشش بی انتها

عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست عشق یعنی جان من قربان اوست

عشق یعنی عاشق بی زحمتی عشق یعنی بوسه بی سهوتی

عشق یعنی دشت گل کاری شذه در کویری چشمه ای جاری شده

عشق یعنی گل به جای خار باش پل به جای این همه دیوار باش

عشق یعنی خدمت بی منتی عشق یعنی طاعت بی جنتی

عشق یعنی ظاهر باطن نما باطنی آکنده از نور خدا

در تنور عاشقی سردی مکن در مقام عشق نامردی نکن

عشق را دیدی خودت را پاک کن سینه ات را در حضورش چاک کن

کاش جانم در شراب عشق باد خانه جانم خراب عشق باد

هر کجا عشق اید و ساکن شود هر چه ناممکن بود ممکن شود
|+| نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384  |
 نازنین

اي نازنين من، اي بهار جان من، اي تنها وجودِ وجودِ من، اي تنها

ترانه لبهاي من بگذار بگويم تو رو دوست مي دارم بگذار جانم

 گرمي دوست داشتن را حس کند بگذار سرخي عشق در خونم

جاري شود بگذار لبانم با ذکر نام تو عشق را زمزمه کند بگذار با

ديدن تو بودن را حس کنم بگذار خود را آنهم از هرآنچه هست از

هر آنچه مرا به انزواي بي تو بودن مي خواند بگذار بودن و وجود

داشتن را با تو حس کنم با تو که تنها وجود براي وجودٍ تنهاي من

هستي

 دوستت دارم گر چه باور نکنی

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384  |
 
 
بالا
JavaScript Codes